آن چیزیست که دارد برای تو اتفاق می افتد...
اما تو مشغول برنامه ریزی های دیگری هستی.
" جان لنن "
آن چیزیست که دارد برای تو اتفاق می افتد...
اما تو مشغول برنامه ریزی های دیگری هستی.
" جان لنن "
خداوند بی نهایت است اما
به قدر نیاز تو فرود می آید،
به قدر آرزوی تو گسترده میشود
و به قدر ایمان تو کارگشاست.![]()
خدا حافظ اي روزگار كودكي...
دوستت ميدارم. مي بوسمت و تو را در عكسها و خاطراتم ختم میکنم.
تو در قلب من هميشه تازه و سرسبزي...
هميشه شادماني و بازيگوش.
اما ديگر تمام شده اي.
از من دلتنگ شدي؟
اشكهايت را پاك كن.
به خدا زود ، زود به سراغت مي آيم.
اصلاً انگار كه نرفته اي.
انگار كه در پس لحظه ها جا نمانده اي.
انگار كه همچنان با مني و من با تو.
قبول؟
اشكهايت را پاك كن.
صورت كودكانه ات خيس شد...
" ببين وقتي گريه مي كني چقدر زشت ميشي"
باشد قبول...تو بردي.
عكسها و خاطراتم را همين امروز
دور ميريزم.
بيا در آغوشم. تو با مني و من با تو.
ميداني كه بي تو ، من نيز نيستم.
حالا بخند...
دلم براي خنده هاي كودكانه ات لك زد.
روزگار كودكي شيرينم.
سال نو هم مبارک...![]()
از گذرگاه ترانه هایم نمی گذری
شاید هم
می آیی و آرام میگذری
چه ساده می گذری....
با دلم می گویم
بگذار بگذرد.
صمیمی و دلتنگ
کوچه باز در انتظار غزلهای من است.
چقدر دلتنگِ شبم.
و مهتابی مغرور
که زمین هرگز دلش نیامد به او بگوید
تصویری بیش نیست از قلب سپید برکه بر دشت آسمان...
نمی دانم شاید
من نیز باید از سر این راز...
ساده بگذرم.
برای بهاره و محمد...![]()
از تو نوشتن چقدر دشوار است و نا ممكن تر از آن برای تو نوشتن .
و چه بی پايان می شود آغاز كرد و چون آغاز كنی پايان است. حتی يك سرفصل از نام تو پيدا نمی كنم كه سر مشقم باشد يا يك سر آغاز كه به سرانجام رسد...
تو بی آغاز بی انتهايی ، تو ای وصف ناشدنی چگونه وصفت كنم.
سكوت... تا حريم مهربان و مقدست ميكشاند مرا. و احساس بودنت در سرزمين آنسوی آسمان، پرواز را جاودانه آرزويم می سازد.
" بخوان به نام پرودگارت" اين را اول بار تو گفتی ؛ و ای رب العرش العظيم. بخوان مرا بسوی خودت !
پروردگارا... مرا پاكيزه بپذير !